غمی غمناک
شب سردی است ،و من افسرده .
راه دوری است ،و پای خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده .
می کنم، تنها ،از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برارم از دل :
وای ،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست با دل،
غم من لیک غمی غمناک است .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 18:32 توسط آرام
|